سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بردبارى و درنگ از یک شکم افتادند و هر دو از همت بلند زادند . [نهج البلاغه]
 
شنبه 97 فروردین 25 , ساعت 12:38 عصر
??آوای عاشقانه??

-باهم قَهر بودیم????‍???
-عادت داشتیم بعد بحث??????
-یه مدتی رو تنها باشیم??????
-تا همه چی برگرده به قبل????
-رفتم حموم تامثل همیشه اشک هامو نبینه????
-اومدم بیرون از اتاق????
-درحالی که با یه دست داشتم موهامو خشک میکردم??????
-رفتم تو آشپزخونه یه لیوان چای داغ و تلخ بردارم و????
-برم بشینم پای داستانم????
- چشمم بهش افتاد داشت ریشه های فرشو میبافت????
-دستش عادت کرده بود بس بین موهام بود??‍?????‍?
-رفتم سمتش سرشو بلند کرد زل زد تو چشام????‍???
-گفتم موهامو میبافی تا دنیامون آروم بگیره؟??????
????????????? ??•••?



لیست کل یادداشت های این وبلاگ